سهراب گفتی:چشمها را باید شست......شستم ولی !.........
گفتی: جور دیگر باید دید.......دیدم ولی !..............
گفتی زیر باران باید رفت........رفتم ولی !.............
او نه چشمهای خیس و شسته ام را..نه نگاه دیگرم را...هیچ کدام را ندید !!!!
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:
" دیوانه باران ندیده !! "
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 18:13  توسط آترینا
|
دیشب که ماه چهرهات درقاب دل تصویرشد
من عاشق چشم تووقلبم همانجاگیرشد
این قلب عاشق پیشه ام درفکریک تعبیرشد
انگارخواب دیشبم باعشق توتعبیرشد
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:37  توسط آترینا
|
در این زمانه هیچکس خودش نیست
کسی برای یک نفس خودش نیست
همین دمی که رفت و بازدم شد
نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست
همین هوا که عین عشق پاک است
گره که خود با هوس خودش نیست
خدای ما اگر که در خود ماست
کسی که بیخداست، پس خودش نیست
دلی که گرد خویش میتند تار
اگرچه قدر یک مگس، خودش نیست
مگس، به هرکجا، بهجز مگس نیست
ولی عقاب در قفس، خودش نیست
تو ای من، ای عقاب ِ بستهبالم
اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست
تو دستکم کمی شبیه خود باش
در این جهان که هیچکس خودش نیست
تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست
تمام شد، همین و بس: خودش نیست
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 20:1  توسط آترینا
|
روی هر چی دست گذاشتم ،یکی زود تر اونو برده
روی رنوشتم انگار مهر این حادثه خرده
همیشه بهم می گفتم تو دوباره دیر رسیدی
دوباره شکست و تاخیر با یه دنیا ناامیدی
گلی رو که من می خواستم یکی قبلا چیده بودش
قبل من یکی به مقصد همیشه رسیده بودش
نیمکت رو به بلوطا شد مال یه کس دیگه
آخه دیر رسیده بودم اینو یه پرنده میگه
قبل من یکی طلسم قلعه دورو شکسته
حالا رفته توی قلعه خوش و بی قصه نشسته
همیشه دیر می رسیدم حتی موقع قرارم
حالا هم واسه همینه که تو دنیا تو رو دارم
تو رو هرگز نمی دیدم اگه زود رسیده بودم
اگه اون گل و به موقع از تو صحرا چیده بودم
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 23:58  توسط آترینا
|